سفارش تبلیغ
صبا
مدیر وبلاگ
 
آمار واطلاعات
بازدید امروز : 1
بازدید دیروز : 3
کل بازدید : 5063
کل یادداشتها ها : 24
خبر مایه


1 2 >

 

فوری فوری فوری به تمامی خیرین کشورم                                                         تاریخ :1396/05/04                      

سلام و درود فراوان برشما عزیزان خیری که برای برپایی و زنده نگهداشتن برترین و خدایی ترین دین یعنی انسانیت به پا خواسته وقیام نموده اید . شما بزرگوارانی که رنگ پوست و دین ومذهب و کشور برایتان معنی ندارد ودر هر جایی که احساس کرده اید نیازمندی به کمک شما نیاز دارد باتمام وجود بسویش شتافته و ازجان مایه گذاشته و به فریاد ش رسیده اید.

عزیزان ای شمایی که تجلی روح خداوند بر زمین هستید .ای انسانهای بزرگ آیا میدانید شما دلیل زندگی زمینیان بوده هستید وخواهیدبود. ونبود شما یعنی مرگ عاطفه و انسانیت , شمایی که حاضرید برای جریان داشتن زندگی در جامعه بشری خود را فداکنید.اگر یکی از شما ها دچار آسیب شود گروه بزرگی از انسانهارا نیست ونابود می کند. حال به این بیندیشید که اگر برای یکی از شما بزرگواران مشکلی پیش آید چه کسی باید به یاری او بشتابد ؟ بجز خودتان کسی را خواهید یافت که دست انسان بزرگ خیریرا بگیرد. ویا این مثل معروف راشنیده اید که کس نخارد پشت من                       جز ناخن انگشت من

آیا میدانید در این کشور خیرین بسیاری دچار آسیب شده اند وچون حامی نداشته اند در گرداب نابودی غرق شده و همراه باخود گروهی از افراد مستمند جامعه را غرق کرده اند. شما مانند سقف خانه ای هستید که گروهی زیر آن در امنیت و آرامش زندگی می کنند حال اگر این سقف خدای ناکرده فرو بریزد قطعا افراد زیر آن خواهند مرد. بنابر این بیایید نهضت حمایت از خودمان را هم در دستور کار قرار دهیم واولین حرکت را از اینجا آغاز کنیم:

متاسفانه باید به استحضار برسانم خیر عزیز تولید کننده ای در خراسان شمالی؛ کسی که بیش از ششصد تخته فرش به محرومان این استان هدیه نموده؛ سه زندانی اعدامی را از چوبه دار نجات داده ؛ بیش ازدهها خانه برای محرومین ساخته و به برکت وجود او دهها زوج جوان به هم رسیده و تشکیل زندگی داده اند . به دلیل خشکسالی وعدم توجه مسولین وبهره های بسیار بالای بانکی ورشکست شده وتمام دارایی او وسی نفر از اعضای خانواده اش توسط سیستم بانکی ضبط و مصادره شده است نیاز به کمک وهمت والای من وشمادارد . او مبلغ چهارصد وپنجاه میلیون ریال نیاز دارد تا خود واین سی نفر را از این وضعیت نجات دهد اگر تصور می کنید که به ارگانهای دولتی مراجعه نکرده بسی ساده انگاری است . پس شمارا به تمام مقدسات قسم می دهم برای کمک به این عزبز بزرگوار یک یا علی بگویید . ضمنا برای حفظ آبروی این عزیز از ذکر نام ایشان معذورم فقط تصور کنید  تصور کنید شخصی مانند من محمد رضا انتظاریان اهل وساکن شهرستان بجنورد شهرک ولیعصر نبش ولیعصر 8 پلاک 36 می باشد.خواهشا تادیر نشده دست این عزیز وسی نفر اعضای خانواده واقوامش را بگیرید زیرا اینان حتی قرص نانی برای خوردن ندارند ونامبرده چهره ای شاخص دربین خانواده محرومین و روستاییان بجنورد ومانه وسملقان می باشد

خیر فوق مجبور شده برای حفظ آبرو کلیه های خود را در فروش بگذارد

شماره حساب برای واریز تامبلغ 450000000 چهارصد  پنجاه میلیون یال برای نجات این خیر و خانواده وسی نفر از اقوامش

6037-9972-5575-6679 بانک ملی  به نام محمدرضا انتظاریان

خداوند به شما جزای خیر دهد29/4/1396

محمد رضا انتظاریان بجنورد

شماره تماس :09156419423



 

 


  

الَّذِینَ یُنفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ فِی سَبِیلِ اللّهِ ثُمَّ لاَ یُتْبِعُونَ مَا أَنفَقُواُ مَنًّا وَلاَ أَذًى لَّهُمْ أَجْرُهُمْ عِندَ رَبِّهِمْ وَلاَ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاَ هُمْ یَحْزَنُونَ /262بقره

کسانى که اموال خود را در راه خدا انفاق مى‏کنند، سپس در پى آنچه انفاق کرده‏اند، منّت و آزارى روا نمى‏دارند، پاداش آنان برایشان نزد پروردگارشان (محفوظ) است‏، و بیمى بر آنان نیست و اندوهگین نمى‏شوند.


  

ین روزها، از هر جا رد میشیم، بساط عزاداری به پاست و هرکی با نیت و ظن خودش تو این مراسم میره و میاد. خیلی خرج میشه. از هزینه مداح و برپا کردن تکیه بگیر تا هزینه های خورد و خوراک. از همه قبول باشه ان شاءالله. 

من نشستم فکر کردم من کجای این جریانم؟ اصلا کل جریان چی بوده؟ یه واقعه ای هزار و چهارصد سال پیش اتفاق افتاده. تا الان هم زنده نگه داشته شده. ولی حتما حضرت پیامی به جز خوردن و نذری دادن داشته. اون پیام واقعا چی بوده؟  

حضرت چی میخواسته بگه؟ 

و این حقیر به این نتیجه رسیدم که بزرگترین پیام امام حسین، آگاهی بوده. ایشون برای آگاهی قیام کردند. برای اصلاح امت جدشون. قطعا در این نذری پزون های این دوران، خیلی از نیازمندان بهره می برند. ولی ولی ولی من فکر کردم یه جنبه دیگه نذر، میتونه نذر آگاهی باشه. 

پس به سراغ یه منطقه محروم رفتم.  مدرسه جوادالائمه، محله جوادیه، در شهر بجنورد از توابع استان خراسان شمالی.  

اونجا مدیری رو پیدا کردم که داره مدرسه جواد الائمه رو اداره می کنه. مدرسه ای که حدود صد و هفتاد دانش آموز پسر ابتدایی داره. ولی بنا به شرایط منطقه، این بچه ها اکثرا یا بی سرپرست هستند یا بدسرپرست. اما این مدیر، این مدرسه رو تبدیل به یه بهشت کرده برای بچه ها. در و دیوار رو که نگاه می کنیم، چیزی از بهشت برامون تداعی نمیشه. ولی عمیق تر که میشیم، مدیری رو می بینیم که بهترین رفتار رو با بچه ها می کنه و تمام مدت فکر و ذکرش ارتباط با خیرینه. که بتونه لااقل یه وعده غذای گرم بده به بچه ها.   

 

اکثرشون، بچه های کار هستند. چه بسا با وزنه و یا رایت و لنگ میان مدرسه که بعداز ساعت مدرسه، برن کار کنند. سیری آدمهای دیگه رو اندازه بگیرند و پولی دربیارن برای خواهر و برادر گرسنه شون. زمینه برای بزهکاری این بچه ها خیلی زیاده. چون اکثرا پدر و مادری رو سرشون نیست. یا اگرم باشه خود اونا مورد دارند. پس حرجی بهشون نیست اگه به راه خلاف کشیده بشن. 

اما این مدیر،  

بچه ها رو تو مدرسه نگه میداره. مدرسه رو تبدیل به جایی میکنه که تفریح بچه ها می شه مدرسه. براشون کلاس اخلاق میذاره و از نزدیک باهاشون ارتباط برقرار می کنه. باهاشون حرف میزنه و درد دلشون رو می دونه. حتی گاهی ماشین میاره و سر بچه ها رو کوتاه می کنه. گاهی هم به بچه ها صبحانه میده. که البته همه این کارها با دست خالی خیلی سخته. ولی عشق، همه اینا رو آسون می کنه. 

 یه بچه هم که خلافکار نشه، خیلی خوبه. یه ستاره دریاییه که به دریا برگردونده میشه. کسی چه میدونه. شاید از تو همین بچه ها، جراح و مهندس و معلمهای خوبی بیرون بیاد. که فردا به درد بچه های ما بخوره.   

این مدیر با این دیدگاه با چنگ و دندون بچه ها رو نگه داشته.  

امسال ما تصمیم داریم نذرهای ایام محرم رو، دیگه خرج شکم نکنیم. حتی غذا نپزیم و به نیازمندان هم ندیم. امسال میخوایم نذرهامون رو نذر آگاهی کنیم. بدیم کتاب و دفتر و سوخت برای مدرسه. برای جایی که داره آدمهای فردا رو می سازه.  

این مدیر عزیز، اسمشون آقای «محمدرضا انتظاریان» است. تو نت هم سرچ کنید، در موردشون مطلب زیاد است. دو تا وبلاگ هم دارند که از دلتنگی هاشون نوشته اند. از دستهای خالی و آرزوهای کوچیک و بزرگ برای بچه های عزیزی که دارند بزرگ میشن و احتمال هر گونه انحرافی براشون هست. 

این شماره کارت ایشونه. من باهاشون صحبت کردم و قرار شده نذرهای تاسوعا عاشورای امسال رو خرج آگاهی این بچه ها کنیم. اون منطقه سرده. سوخت کمه. می شه سوخت و کتاب و دفتر بچه ها رو با نذری هامون جور کنیم. این بچه ها به سرانجام برسن، دو تا بذهکار کم میشه. اون بذهکارها هم نمیان شهر و به بچه من و شما مواد نمیدن. میشن دکتر و بچه های ما رو معالجه می کنند. به همین سادگی، به همین قشنگی. 

آقای محمدرضا انتظاریان 

6679    5575    9972    6037 

من با چند نفر که صحبت کردم، خیلی استقبال کردند. گفتند حتی می تونند ماهی ده بیست هزار تومن ثابت کمک کنند. این مبالغ برای ما کم و ناچیزه. تا سر خیابون میریم، ده تومن خرجموم میشه بدون اینکه چیز به درد بخوری خریده باشیم. ولی وقتی جمع میشه، می تونه یه شلوار بشه واسه یکی از اون بچه ها. یا پول کیف چند تاشون. که مجبور نشن تو گونی برنج، کتاب و دفترهاشون رو ببرن مدرسه. 

من از همین جا دست همه عزیزانی رو که کمک می کنند می بوسم. توکل به خدا. خود خدا کمکون کنه.

 


  

خداستان ستاره ای که کربلایی شد

کم کم دعوت شده ها از جاهای مختلف شهر خودشون رو داشتن به سالن همایش ملی رسوندن. من هم طبق عادت همیشگی چهل دقیقه قبل زود تر از همه آمده بودم. همیشه دوست داشتم اولی باشم از وقت شناسی خیلی خوشم میاد واز کسانی که بدقولی می کنند و وقت شناس نیستند بدم میاد به هر حال طبق معمول من اولین نفری بودم که وارد تالار می شدم و از طرفی ذوق زیادی داشتم چون قرار بود اتفاق جالبی آن روز بیفته.یک همایش کاملا متفاوت  بود آن\ مدیریت آموزش و پرورش بجنورد برگزار می کرد .

همکاران معلم به همراه تعدادی از دانش آموزان و والدین شون هم آمده بودند  در میان جمعیت دختری رو دیدم که در کنار پدر پیرش نشسته بود . چهره زرد ورنگ پریده و دستانی لاغر وزمخت که نشان از زحمت ورنج فراوان در آن داشت . ومردی که بار سختی های روزگار کمرش را خم کرده بود . اما نوری در چشمان هردو موج می زد که از ایمان بسیار قوی شون به خداوند بود . از همکار ی که در کنارم نشسته بود پرسیدم: اینا کیند؟ 

اون گفت : از دانش آموزان روستای...... هستش که دعوتش کردن بیاد اینجا .از بچه هاییه که برای امام حسین (ع) نامه نوشته.

باپرس وجویی که کردم معلوم شد که خانواده ای بسیار ضعیف هستند ودر اون روستای مستضعف نشین هم جزء محروم ترین خانواده هابودند. پدر خانواده در اثر کار وتلاش بسیار ، بیمار وازکار افتاده شده بود . ودیگر قادر به تامین معاش خانواده نبود . در  روز های اخیر مسابقه حفظ وقرائت قرآن کریم در بین دانش آموزان برگزار، ودخترک مظلوم روستایی ما با سعی وتلاش خود موفق به کسب عنوان نخست ، ودریافت سکه طلا از نوع منات (به ارزش تقریبی بیست هزار تومان)شده بود .

همزمان با این مسابقه ، پاکت دلنوشته ای به امام حسین (ع) را از مدیر مدرسه دریافت ، وآنچه راکه در دل داشت بابیان زیبای کودکانه اش برای امام حسین(ع) نوشته و آن سکه منات روهم برای هدیه به عتبات به مدیر مدرسه داده بود.

مجری برنامه سین برنامه های مراسم را اعلام نمود . در این موقع بود که من تازه فهمیدم  می خوان در بین دلنوشته های دانش آموزان یکی رابا قرعه کشی انتخاب و نویسنده را زیارت کربلا بفرستند . زیر چشمی به دختر و پدرش نگاه میکردم . دخترک دعا می خواند وزیر لب زمزمه می کرد . گویا ازخدا آرزوهایش رامی خواست. ابتدا قرار شد به طور تصادفی یکی از دلنوشته ها قرائت شود . مجری از دانش آموزی خواست از انبوه دلنوشته ها یکی را انتخاب وبه مجری تحویل دهد .

دلنوشته انتخاب وبه مجری تحویل شد .من در افکار خود غوطه ور بودم که  صدای مجری منو به خود آورد ، دلنوشته ی دخترخودمان بود . به دعوت مجری پشت تریبون قرار گرفت وشروع به خواندن کرد.

یک لحظه به اطراف نگاه کردم . اشک چون رودخانه ای خروشان در پهنای صورت حاضرین جاری بود . صدای هق هق گریه فضای تالار را پر وماراباخود به سفری ملکوتی برده بود.

گلواژه معصوممان نامه اش تمام شد اما آنچه درفضا موج می زد بوی عطر رودخانه های اشک وطنین دلنشین هق هق ناله هابود.

همه از عمق وجود از خدا خواستیم که  هدیه معنوی نصیب دخترک معصوم و خانواده اش شود. بیش از دو هزار دلنوشته جمع آوری و روی صحنه مثل تپه ای کوچک روی هم جمع شده بود . دلنوشته دخترک را هم در بین آنها گذاشته و جند دقیقه ای به هم زدند تاحسابی قاطی شود .  فقط این هدیه به یک دانش آموز تعلق می گرفت ؛ یکی از دوهزار تا؛ به طور تصادفی یک نامه انتخاب وبه مجری تحویل شد .زمان سخت وسنگین شده بود ودل درقفس سینه آرام وقرار نداشت . ناگهان بغض مجری ترکید وفریاد کنان اعلام کرد . برنده قرعه کشی دختر عزیزم خانم ........... ناگاه  بغض هادر گلو فریاد شد وسالن همایش به لرزه درآمد همه باگریه هایی از سر شوق به دختر نظر کرده ما تبریک گفته وپدر را غرق در بوسه کردند .پول سفرهم همانجا جور شد ودختر قصه ما به آرزویش که سفر به کربلا وزیارت حرم مطهر حضرت سیدالشهدا (ع) بود رسید . 

آری من برای چندمین بار حضور گرم خدا را در دفاع از حق مظلوم حس کردمداستان ستاره ای که کربلایی شد

کم کم دعوت شده ها از جاهای مختلف شهر خودشون رو داشتن به سالن همایش ملی رسوندن. من هم طبق عادت همیشگی چهل دقیقه قبل زود تر از همه آمده بودم. همیشه دوست داشتم اولی باشم از وقت شناسی خیلی خوشم میاد واز کسانی که بدقولی می کنند و وقت شناس نیستند بدم میاد به هر حال طبق معمول من اولین نفری بودم که وارد تالار می شدم و از طرفی ذوق زیادی داشتم چون قرار بود اتفاق جالبی آن روز بیفته.یک همایش کاملا متفاوت  بود آن\ مدیریت آموزش و پرورش بجنورد برگزار می کرد .

همکاران معلم به همراه تعدادی از دانش آموزان و والدین شون هم آمده بودند  در میان جمعیت دختری رو دیدم که در کنار پدر پیرش نشسته بود . چهره زرد ورنگ پریده و دستانی لاغر وزمخت که نشان از زحمت ورنج فراوان در آن داشت . ومردی که بار سختی های روزگار کمرش را خم کرده بود . اما نوری در چشمان هردو موج می زد که از ایمان بسیار قوی شون به خداوند بود . از همکار ی که در کنارم نشسته بود پرسیدم: اینا کیند؟ 

اون گفت : از دانش آموزان روستای...... هستش که دعوتش کردن بیاد اینجا .از بچه هاییه که برای امام حسین (ع) نامه نوشته.

باپرس وجویی که کردم معلوم شد که خانواده ای بسیار ضعیف هستند ودر اون روستای مستضعف نشین هم جزء محروم ترین خانواده هابودند. پدر خانواده در اثر کار وتلاش بسیار ، بیمار وازکار افتاده شده بود . ودیگر قادر به تامین معاش خانواده نبود . در  روز های اخیر مسابقه حفظ وقرائت قرآن کریم در بین دانش آموزان برگزار، ودخترک مظلوم روستایی ما با سعی وتلاش خود موفق به کسب عنوان نخست ، ودریافت سکه طلا از نوع منات (به ارزش تقریبی بیست هزار تومان)شده بود .

همزمان با این مسابقه ، پاکت دلنوشته ای به امام حسین (ع) را از مدیر مدرسه دریافت ، وآنچه راکه در دل داشت بابیان زیبای کودکانه اش برای امام حسین(ع) نوشته و آن سکه منات روهم برای هدیه به عتبات به مدیر مدرسه داده بود.

مجری برنامه سین برنامه های مراسم را اعلام نمود . در این موقع بود که من تازه فهمیدم  می خوان در بین دلنوشته های دانش آموزان یکی رابا قرعه کشی انتخاب و نویسنده را زیارت کربلا بفرستند . زیر چشمی به دختر و پدرش نگاه میکردم . دخترک دعا می خواند وزیر لب زمزمه می کرد . گویا ازخدا آرزوهایش رامی خواست. ابتدا قرار شد به طور تصادفی یکی از دلنوشته ها قرائت شود . مجری از دانش آموزی خواست از انبوه دلنوشته ها یکی را انتخاب وبه مجری تحویل دهد .

دلنوشته انتخاب وبه مجری تحویل شد .من در افکار خود غوطه ور بودم که  صدای مجری منو به خود آورد ، دلنوشته ی دخترخودمان بود . به دعوت مجری پشت تریبون قرار گرفت وشروع به خواندن کرد.

یک لحظه به اطراف نگاه کردم . اشک چون رودخانه ای خروشان در پهنای صورت حاضرین جاری بود . صدای هق هق گریه فضای تالار را پر وماراباخود به سفری ملکوتی برده بود.

گلواژه معصوممان نامه اش تمام شد اما آنچه درفضا موج می زد بوی عطر رودخانه های اشک وطنین دلنشین هق هق ناله هابود.

همه از عمق وجود از خدا خواستیم که  هدیه معنوی نصیب دخترک معصوم و خانواده اش شود. بیش از دو هزار دلنوشته جمع آوری و روی صحنه مثل تپه ای کوچک روی هم جمع شده بود . دلنوشته دخترک را هم در بین آنها گذاشته و جند دقیقه ای به هم زدند تاحسابی قاطی شود .  فقط این هدیه به یک دانش آموز تعلق می گرفت ؛ یکی از دوهزار تا؛ به طور تصادفی یک نامه انتخاب وبه مجری تحویل شد .زمان سخت وسنگین شده بود ودل درقفس سینه آرام وقرار نداشت . ناگهان بغض مجری ترکید وفریاد کنان اعلام کرد . برنده قرعه کشی دختر عزیزم خانم ........... ناگاه  بغض هادر گلو فریاد شد وسالن همایش به لرزه درآمد همه باگریه هایی از سر شوق به دختر نظر کرده ما تبریک گفته وپدر را غرق در بوسه کردند .پول سفرهم همانجا جور شد ودختر قصه ما به آرزویش که سفر به کربلا وزیارت حرم مطهر حضرت سیدالشهدا (ع) بود رسید . 

آری من برای چندمین بار حضور گرم خدا را در دفاع از حق مظلوم حس کردم


  

اهدای یک دستگاه میکروفون باسیم به ارزش چهارصد وپنجاه هزار ریال 450/000 جهت استفاده در آموزشگاه حضرت جوادالائمه (ع) به این آموزشگاه


  




طراحی پوسته توسط تیم پارسی بلاگ            
           




.

ابزار نظرسنجی

نظرسنجی